تبليغاتX
-+-نسیم شمال-+-
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
اگرم نمی پسندی،مَدَهم به دست ِ دشمن
یه روزایی باید باشه که بشه راحت تر نفس کشید و بعد بی خیال ِ همه راه بری و بخندی و زندگی کنی ... یه روزایی باید باشه که موهات رو باز بذاری و شاید یه گل از تو باغچه بکنی و بذاری لای موهات  و بری تا سر کوچه و شایدم تا سر خیابون ؛ نه تا اول شهر حتی ...  یه روزایی باید باشه که کوله ات رو بندازی رو شونه هات و به مقصد فکر نکنی و فقط بری ...



نوشته شده توسط نسیم در 1:29 | | لینک به این مطلب
جمعه هشتم اردیبهشت 1391
آشفته و ریساریس


می گوید باز که خوب نیستی ! می گویم : خسته ام و آشفته ... دلیل می خواهد ... نمی دانم 

می گوید: کلاً همیشه نمی دانی و این ندانستن هایت توی اردیبهشت بیشتر می شود...

می دانم اردیبهشت جان می گیرد تا تمام شود اما می خندم !


بردار و دگر بردار 

بردار و به دارم زن 

از روی پل فردیس

نوشته شده توسط نسیم در 2:9 | | لینک به این مطلب
جمعه یکم اردیبهشت 1391
می آیم ... میروم ... می اندیشیدم که شاید خواب بوده ام

دو نوع زن در جهان وجود دارد ... زنی که رفته ....زنی که می پرسد : باز هم بمانم؟



نوشته شده توسط نسیم در 1:25 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
گاهی سکوت می کنی تا رفته باشی


لطفا سکوت را رعایت نکنید 

نامبرده دلش شدیدا می گیرد



نوشته شده توسط نسیم در 19:5 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
جمله ی باز می بینمش ، وعده ی من شد به خودم

گاهی آنقدر که به رفتن فکر می کنی و  به برگشتن فکر نمی کنی ... حالا رفتن به هر چه باشد ، به صندلی ته آن کافه ی دنج، به ردیف آخر سینما که همیشه تنهایی ات را فیلم می کند ، به پیاده روی های یک نفره توی هوای بهاری و بارانی...

برگشتن سخت می شود ، اصلا برگشتن نشانه می خواهد، حتی اگر آن نشانه دخترک گل فروشی باشد که موقع برگشتن نبینی اش 

نوشته شده توسط نسیم در 12:47 | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم فروردین 1391
توی چار فصل دل‌ش، برف می‌باره هنوز

بهار را دوست ندارم ... کلا این نو شدن که انگار همه چیز رنگ و بوی تکرار دارد را دوست ندارم و شاید ترس از این که دارم پیر می شوم با هر تکرار ... حالا هر چه هست بهار را دوست ندارم آن چنان که دیگران

می دانم بهار که تمام شود دلتنگش می شوم و مرثیه می نویسم برایش 

 

نوشته شده توسط نسیم در 1:37 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم فروردین 1391
بوی عیدی ، بوی توت

بهاریه نوشتن سخت می شود وقتی سه سالی می شود که بهار رنگ و بوی خود را ندارد ... گویا سال 88 قرار نیست دست از سر ِ ما و خاطرات و تقویم های مان بردارد 


خدایا ! بهار ِ ایران را برسان َ

نوشته شده توسط نسیم در 3:8 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم اسفند 1390
وقتی هر ثانیه ی شب ، تپش ِ هراس ِ من بود

می دانم آخرش یک روز پیدای‌ات می کنم و برای‌ات می گویم از این همه زل زدن ِ مدام به در ... از خستگی های گاه و بی‌گاه و از دلتنگی های تمام وقت ... برای‌ات می گویم چقدر من را یاد چیزهایی می‌اندازی که نباید بیافتم ... برای‌ات از ننوشتن های بی دلیل ام می گویم که چندان هم بی دلیل نیستند ، تو نباشی کلمه های بی تو عذاب آورند ... برای‌ات از بغض ها و ...

نه، هیچ نمی گویم!دانستن این ها تاوان دارد .

نوشته شده توسط نسیم در 11:3 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم اسفند 1390
قسم به این همه که در سرَم مُدام شده

گذشته ی آدم ها رو دوست دارم ... نه که علاقه مند شنیدن ِ سرگذشت شان باشم ، نه !
اما اینکه گذشته ی یک فرد را بدانی انگار راحت تر می توانی درکش کنی ، تنهایی اش را ، در خود فرو رفتن هایش را ، تلخی های گاه و بی گاهش را ، لبخندی که می دانی از ته دل نیست شاید ، دستانی که انگار دیگری را در تو می جوید ...
گذشته ، همچنین دردی است و آدم ها این روزها تو را بی سرگذشت می خواهند : تنها و منتظر 


نوشته شده توسط نسیم در 1:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1390
سلام به مردم ِ سرزمینم

فرهادی ِ بزرگ حالا نامت با غرور ملی پیوند خورده است ...  انگار این غرور ملی خورد شده بند می خورد با تو و افتخاراتت ... 




نوشته شده توسط نسیم در 16:40 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم اسفند 1390
برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن
روزها می گذرن 
اصلن اومدن که بگذرن
اومدن که از روت رد شن و تو رو له و داغون جا بذارن 
روزها می گذرن


نوشته شده توسط نسیم در 1:58 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
رسوای زمانه من ام!

دلش پَرپَر می زند که پیدایش کند ... نه که گم شده باشد ها ...رفت که نباشد این روزها 


اصلا می دانی گاهی بهتر است کاری به کارش نداشت ،باید گذاشت پیدایش نشود ،حداقل خودش را پیدا می کند ،اصلا کسی که گم شده را هیچکس نمی تواند پیدا کند که ، خودش اگر بخواهد پیدا می شود ، بر می گرد 


پیدا شو 

نوشته شده توسط نسیم در 22:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
سکوتم از رضایت نیست

یک سال گذشت 

گویا ما به احترام ات فقط سکوت می کنیم 




نوشته شده توسط نسیم در 22:50 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم بهمن 1390
گریه هام کوه ِ صبور ُ می شکنه

۱

تقویم به یک روزهایی که نزدیک می شود گند می خورد به همه چیز... نت قطع می شود و یا اگر وصل است نیم سوز کار می کند و جانت بالا می آید برای بالا آمدت یک صفحه  ... تلویزیون بیشتر از قبل روی اعصابت می رود ... حتی دیگر "الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله" هم کاری برایت نمی کند ... 

۲

لیست زندانی ها را که مرور می کنی دل ات می لرزد و اشک های بی امانت یخ می زند و می لرزی بر خود از سرمای این روزهای زندان  و لعنت می فرستی به هر چه برف و باران 

۳

گوشی اش خاموش است و کم پیدا شده است . آخرش یک جور پیدایش می کنم ، می گوید : نیستم  تا نیایی گوشه ی زندان پیدایم نکنی و باز هم می گوید صبر کن 

 


راستی بهمن گفته بودمت متنفرم ازت

نوشته شده توسط نسیم در 9:51 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نهم بهمن 1390
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
باید خوشحال باشم که لباس هایم جیب دارند که اگر اینطور نبود دستانم دق    می کردند از تنهایی و سرمای این تنهایی 



نوشته شده توسط نسیم در 23:34 | | لینک به این مطلب