تبليغاتX
-+-نسیم شمال-+-
جمعه هفتم بهمن 1390
سکوتم از رضایت نیست

وبلاگ می نویسد اما همیشه ی خدا کامنت اش بسته است . چندان اهل نظر دادن نیستم ، این را دوستان وبلاگی ام خوب می دانند که کمی تنبل ام در نظر دادن و حتما می دانند که می خوانم شان 

اما وقتی نمی توانم نظر بگذارم هزار حرف ِ نگفته گیر می کند بیخ گلویم ... انگار دهانم را گرفته اند تا حرف نزنم ... از بس که این روزها نمی شود راحت حرف زد گمان می کنم اندک حق نظر دادن  در این دنیای مجازی را هم دارند از من می گیرند 

حرف نزنم نفسم بند می آید ... 

حرف دارم 

بشنو 

نوشته شده توسط نسیم در 1:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و ششم دی 1390
امروز همه ی ایران خانه ی سینماست !
از صبح نشستم هر کسی راجع به فرهادی و غرور و تعصب ملی و افتخار و اشک و خنده این جایزه نوشته رو می خونم و لایک می زنم و هی توی دلم  افتخار می کنم و هی چندباری که فیلم رو دیدم پیش خودم مرور می کنم ... 

امروز خبرهای این چند وقت ، غصه هاش و دلتنگی های همیشگی اش نیست ... امروز فیسبوک و فضای مجازی آنقدر شاد هست که هر کسی بیاد اینجا حداقل یه لبخند رضایت و حتما از ته دل می شینه گوشه ی لب هاش

برایم عزیزید آقای فرهادی نه به خاطر این همه احساس شادی و غروری که دارم ... عزیز تر شدید وقتی مردم ایران و صلح شان را از یاد نبردی که مدت هاست همه ما را اینجا فراموش کرده اند و صدایت امروز رساتر از همه فریادهاست 


باز هم ممنون آقای فرهادی
نوشته شده توسط نسیم در 11:11 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم دی 1390
گر ننمایی ام تو رخ ، وای به حال ِ زار ِ دل
هر بار راه ِ خانه ات را عوض کردی

گمان کردی هرگز خیابان های شلوغ شهرت را یاد نخواهم گرفت

دلم را از یاد بردی 

هر جا که باشی پیدایت می کند 

نوشته شده توسط نسیم در 10:54 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
ماییم و نوای بی نوایی

کاش یکی پیدا بشود و من ِ  این روزها را ؛ حرف ها و دلتنگی ها و شاید هم دلخوشی هایش را بنویسد و بگذارد در وبلاگ ام ...

کلمه کم آورده ام این روزها 

نوشته شده توسط نسیم در 11:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم آذر 1390
لعنتی ! باز هم دارد تاریخ تکرار می شود

یک عمر نسل ِ قبلی را سرزنش کردیم که  به سفارت آمریکا حمله کردند... یک عمر به آن‌ها خرده گرفتیم که بی برنامه عمل کردند ... یک عمر منتظر بودیم تا روزی اظهار پشیمانی کنند که چه کردند در آن روز ِ کذایی ... 

اما این طور نشد... سال‌هاست داریم چوب احساسات یک عده جوان ِ انقلابی را می خوریم ٬ سال‌هاست با منزوی تر شدن در دنیا داریم تقاص پس می دهیم...

حالا نسل ِ من که خود شاکی است٬ درگیر تکرار ِ تاریخ شده است ٬ تکراری که پایه اش شور  ِانقلابی نیست بلکه فقط می توان آن را کج فهمی حاکمان دانست ...

تلویزیون دولتی پُر است از تصاویر جنگ ... گویی دارند جنگ را به مردم تلقین می کنند ...انگار باید هر لحظه منتظر مارش ِ جنگ باشیم  ... 

می ترسم ٬ کمی امنیت می خواهم ... فقط کمی امنیت 

نوشته شده توسط نسیم در 18:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم آذر 1390
دوباره باز من و نسیم و موج‌ِ ِ دریا
دلم یک جاده می خواهد که مقصدش را ندانم ... فقط برَوَم ... دلم رفتن می خواد آنقدر که از رفتن و همیشه رفتن خسته شوم ... من و جاده این روزها عاشقانه ها داریم برای هم ...

می شود برف هم ببارد؟
نوشته شده توسط نسیم در 0:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390
من‌و حوا تصور کن

آدم کسی رو که دوست داره باید با صدای بلند هوار بکشه و بگه ... اصلا باید پاشه بره زل بزنه تو چشاش و بهش بگه که دوستش داره ... وگرنه یه لحظه رو از دست می ده ... یه لحظه ای که ممکنه هیچ وقت دیگه پیش نیاد براش و اون آدم بمونه  و یه عمر پشیمونی 

باید یه نفر باشه که اون قدر دوستش داشته باشی که دوست داشتن ِ اون رو بخوای جار بزنی .... حداقل تو بیا  اون یه نفر دیگه باش 

نوشته شده توسط نسیم در 19:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه شانزدهم آبان 1390
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

خواستم دیروز بیایم اینجا و فریاد بز‌نم آی جماعت شنبه روز خوبی بود و من یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام را تجربه کردم ... خواستم بیایم تا بدانید فقط بلد نیستم ناله کنم و زار بزنم ... ننوشتم ٬ شاید چون هنوز خودم باورم نمی شد می توان روزی به این خوبی داشت ...

حالا که ساعت ها را می شمرم می بینم هنوز آن‌قدر ازش نگذشته که بیایم بنویسم به من نیامده خوش باشم انگار ... 

لعنت ِ خدا به این ساعت ها که نگذاشت شادی‌ام به یک روز برسد 

نوشته شده توسط نسیم در 18:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم آبان 1390
از غم ِ او دیگرم در چشم ِ گریان خواب نیست

گاهی در حس ِ خوب غرق می شوی ... نفس است که بالا نمی آید ... تقلا می کنی تمام نشود ... دست هایش ، دست های حلقه شده ی دور گردنت را محکم تر می فشاری ... ترس رها شدن رهایت نمی کند ...

اما اشک های ات می گویند تمام شد  ...  بیدار شو

نوشته شده توسط نسیم در 23:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دوم آبان 1390
دنیا جفت دستات پوچه

این که فکر می کنند نسیم آدم ِ منطقی ای هست خنده دار است اما من نمی دانم چرا گریه ام می گیرد ...

نسیم چیزی به اسم منطق و مدار منطقی ندارد ، سیستم فازی هم نیست ، یادگیری ماشین اش پایین آمده اصلا ، از بس کامپیوتر خوانده شده کامپیوتر که فقط صفر و یک می فهمد ... یا روشن است یا خاموش ... اما این روزها همه اش خاموش است ، هم عقل اش ، هم قلب اش و هم احساس وا مانده اش 


نوشته شده توسط نسیم در 18:30 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
آسمون ، دشت ِ جنون ِ دل ِ من

از یک جایی به بعد دیگر خودت نیستی ، فقط دلتنگی هایت هوار می شود بر سرت ... از یک جایی به بعد حتی دیگر بوی عطرهایت را هم دوست نداری  از بس همه چی بوی کسی دیگر را می دهد ... 

از یک جایی به بعد بهتر است بروی بمیری  ...

نوشته شده توسط نسیم در 0:51 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
رعنا گُله رعنا ...

می گم یعنی اینقد با بقیه فرق داریم ؟

می گه :  ما فقط يه سري قوانين مخصوص خودمون داريم ... كه واقعا يه وقتايي بعضيا بايد بگن اي تو روح اين قوانين ِ تون  ... البته قوانين ما به روح اعتقاد ندارن نسيم  ... در نتيجه مشكلي پيش نمياد بذار هر كي هر چي دوست داشت بگه ...

حالا دلم می خواست بود و دوتایی می خندیدیم ... از ته ِ دل ... حتما یادش هست چند وقتی می شود نخندیدیم 



نوشته شده توسط نسیم در 0:13 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه نهم شهریور 1390
انگاری که محض ِ خنده ، گرگه زد به گله ی ما

می گوید کمی به حرف هایم فکر کن 

راستش نمی داند دیگر در خودم نمی بینم از اول خودم را برای کسی توضیح دهم ، از بد اخلاقی ها و دیوانگی هایم بگویم و او هم تصدیق کند که همه ی این ها را دوست دارد ... راستش نمی دانند از این همه تکرار ِ خودم خسته ام 

تنهایی ام را مدت هاست که دوست دارم 

نوشته شده توسط نسیم در 1:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390
بخوان به نام گل سرخ در صحاری ِ شب

روز اول که آمد دلمان کمتر می خواست که می آمد ، سکوت بیست ساله اش را نمی شکست ، می ماند در پستوی خانه اش و نقاشی اش را می کشید ... شاید چون باور نمی کردیم مرد ِ ماندن باشد 

اما آمد ، ماند ... سکوت نکرد ... ایستاد ... میدان را خالی نکرد 

حالا شش ماه است که بیشتر از همیشه در میدان است و ما در تنهایی خود ، در پستوی خانه ی مان ، پشت این کامپیوتر ، توی این دنیای مجازی لعنتی حبس شده ایم 


زنده باد آزادی

پ ن: شیخ عزیز ، تو را هم از یاد نخواهیم برد

نوشته شده توسط نسیم در 0:44 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
منو پُک میزنی آروم ، خرابم می کنی از سَر
کام می گیری و دود را  فرو می دهی ... بغض ات را قلقلک می دهد ... عادت که نداری ، سرفه می کنی ، پشت سر  ِ هم سرفه می کنی ... دود ، اشک می شود 
...
نوشته شده توسط نسیم در 2:10 | | لینک به این مطلب