وبلاگ می نویسد اما همیشه ی خدا کامنت اش بسته است . چندان اهل نظر دادن نیستم ، این را دوستان وبلاگی ام خوب می دانند که کمی تنبل ام در نظر دادن و حتما می دانند که می خوانم شان
اما وقتی نمی توانم نظر بگذارم هزار حرف ِ نگفته گیر می کند بیخ گلویم ... انگار دهانم را گرفته اند تا حرف نزنم ... از بس که این روزها نمی شود راحت حرف زد گمان می کنم اندک حق نظر دادن در این دنیای مجازی را هم دارند از من می گیرند
حرف نزنم نفسم بند می آید ...
حرف دارم
بشنو
امروز خبرهای این چند وقت ، غصه هاش و دلتنگی های همیشگی اش نیست ... امروز فیسبوک و فضای مجازی آنقدر شاد هست که هر کسی بیاد اینجا حداقل یه لبخند رضایت و حتما از ته دل می شینه گوشه ی لب هاش
برایم عزیزید آقای فرهادی نه به خاطر این همه احساس شادی و غروری که دارم ... عزیز تر شدید وقتی مردم ایران و صلح شان را از یاد نبردی که مدت هاست همه ما را اینجا فراموش کرده اند و صدایت امروز رساتر از همه فریادهاست

گمان کردی هرگز خیابان های شلوغ شهرت را یاد نخواهم گرفت
دلم را از یاد بردی
هر جا که باشی پیدایت می کند
کاش یکی پیدا بشود و من ِ این روزها را ؛ حرف ها و دلتنگی ها و شاید هم دلخوشی هایش را بنویسد و بگذارد در وبلاگ ام ...
کلمه کم آورده ام این روزها
یک عمر نسل ِ قبلی را سرزنش کردیم که به سفارت آمریکا حمله کردند... یک عمر به آنها خرده گرفتیم که بی برنامه عمل کردند ... یک عمر منتظر بودیم تا روزی اظهار پشیمانی کنند که چه کردند در آن روز ِ کذایی ...
اما این طور نشد... سالهاست داریم چوب احساسات یک عده جوان ِ انقلابی را می خوریم ٬ سالهاست با منزوی تر شدن در دنیا داریم تقاص پس می دهیم...
حالا نسل ِ من که خود شاکی است٬ درگیر تکرار ِ تاریخ شده است ٬ تکراری که پایه اش شور ِانقلابی نیست بلکه فقط می توان آن را کج فهمی حاکمان دانست ...
تلویزیون دولتی پُر است از تصاویر جنگ ... گویی دارند جنگ را به مردم تلقین می کنند ...انگار باید هر لحظه منتظر مارش ِ جنگ باشیم ...
می ترسم ٬ کمی امنیت می خواهم ... فقط کمی امنیت
آدم کسی رو که دوست داره باید با صدای بلند هوار بکشه و بگه ... اصلا باید پاشه بره زل بزنه تو چشاش و بهش بگه که دوستش داره ... وگرنه یه لحظه رو از دست می ده ... یه لحظه ای که ممکنه هیچ وقت دیگه پیش نیاد براش و اون آدم بمونه و یه عمر پشیمونی
باید یه نفر باشه که اون قدر دوستش داشته باشی که دوست داشتن ِ اون رو بخوای جار بزنی .... حداقل تو بیا اون یه نفر دیگه باش
خواستم دیروز بیایم اینجا و فریاد بزنم آی جماعت شنبه روز خوبی بود و من یکی از بهترین روزهای زندگیام را تجربه کردم ... خواستم بیایم تا بدانید فقط بلد نیستم ناله کنم و زار بزنم ... ننوشتم ٬ شاید چون هنوز خودم باورم نمی شد می توان روزی به این خوبی داشت ...
حالا که ساعت ها را می شمرم می بینم هنوز آنقدر ازش نگذشته که بیایم بنویسم به من نیامده خوش باشم انگار ...
لعنت ِ خدا به این ساعت ها که نگذاشت شادیام به یک روز برسد
گاهی در حس ِ خوب غرق می شوی ... نفس است که بالا نمی آید ... تقلا می کنی تمام نشود ... دست هایش ، دست های حلقه شده ی دور گردنت را محکم تر می فشاری ... ترس رها شدن رهایت نمی کند ...
اما اشک های ات می گویند تمام شد ... بیدار شو
این که فکر می کنند نسیم آدم ِ منطقی ای هست خنده دار است اما من نمی دانم چرا گریه ام می گیرد ...
نسیم چیزی به اسم منطق و مدار منطقی ندارد ، سیستم فازی هم نیست ، یادگیری ماشین اش پایین آمده اصلا ، از بس کامپیوتر خوانده شده کامپیوتر که فقط صفر و یک می فهمد ... یا روشن است یا خاموش ... اما این روزها همه اش خاموش است ، هم عقل اش ، هم قلب اش و هم احساس وا مانده اش
از یک جایی به بعد دیگر خودت نیستی ، فقط دلتنگی هایت هوار می شود بر سرت ... از یک جایی به بعد حتی دیگر بوی عطرهایت را هم دوست نداری از بس همه چی بوی کسی دیگر را می دهد ...
از یک جایی به بعد بهتر است بروی بمیری ...
می گم یعنی اینقد با بقیه فرق داریم ؟
می گه : ما فقط يه سري قوانين مخصوص خودمون داريم ... كه واقعا يه وقتايي بعضيا بايد بگن اي تو روح اين قوانين ِ تون ... البته قوانين ما به روح اعتقاد ندارن نسيم ... در نتيجه مشكلي پيش نمياد بذار هر كي هر چي دوست داشت بگه ...
حالا دلم می خواست بود و دوتایی می خندیدیم ... از ته ِ دل ... حتما یادش هست چند وقتی می شود نخندیدیم
می گوید کمی به حرف هایم فکر کن
راستش نمی داند دیگر در خودم نمی بینم از اول خودم را برای کسی توضیح دهم ، از بد اخلاقی ها و دیوانگی هایم بگویم و او هم تصدیق کند که همه ی این ها را دوست دارد ... راستش نمی دانند از این همه تکرار ِ خودم خسته ام
تنهایی ام را مدت هاست که دوست دارم
روز اول که آمد دلمان کمتر می خواست که می آمد ، سکوت بیست ساله اش را نمی شکست ، می ماند در پستوی خانه اش و نقاشی اش را می کشید ... شاید چون باور نمی کردیم مرد ِ ماندن باشد
اما آمد ، ماند ... سکوت نکرد ... ایستاد ... میدان را خالی نکرد
حالا شش ماه است که بیشتر از همیشه در میدان است و ما در تنهایی خود ، در پستوی خانه ی مان ، پشت این کامپیوتر ، توی این دنیای مجازی لعنتی حبس شده ایم
زنده باد آزادی
پ ن: شیخ عزیز ، تو را هم از یاد نخواهیم برد

